*ازروزاول تازمینی شدن نفسم*
÷سلام دردونه مامان سلام دوست جونیا خب مامانی امروزمیخوام ازاول برات تعریف کنم . 15ادیبهشت91زندگی مشترکمون روشروع کردیم ازاون اول دلم میخواست نی نی داربشیم ولی بابایی همش نه میاوردوهمیشه میگفت یه چندسال بعد...5ماه گذشت ومن اونقدراصرارکردم که بالاخره راضی شد.بادکترمشورت کردیم اونم گفت هیچ مشکلی نیست میتونم بارداربشم.ولی ازاون روز4ماه هم گذشت وهنوزتودلم نیومده بودی...اسفند91بودکه تصمیم گرفتیم بریم مسافرت نوروزی.قرارشد27اسفندراهی تهران,مشهدوشمال بشیم ویه حال وهوایی عوض کنیم.ازشماهم که خبری نبود.توراه مشهدبودیم که دیدم یه جوری میشم توجهی نکردم وگفتم شایدسرماخوردم.ازسفرکه برگشتیم دیدم نه حالم داره بدترم...
نویسنده :
سحرمامی آرتین
14:18









